آیا اولین بازدید شماست؟ ثبت نام

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
Like Tree1Likes

موضوع: گلگشتى در طنزهاى متون کهن

  1. #1
    zelzeleh آنلاین نیست.
    افتخاری


    گلگشتى در طنزهاى متون کهن

    گلگشتى در طنزهاى متون کهن
    عده اى تصور مى کنند که طنز همان شوخى و مزاح است. در حالى که بین طنز و شوخى بعد و مسافتى است در مقیاس چندین سال نورى؛ بین زمین تا کهکشانها. منظور از شوخى خنداندن است که گاه با مسخره کردن همراه است. اما طنز قصد مزاح، هزل و شوخى ندارد. طنز در پى اصلاح است نه به دنبال کشش کسى به سوى خود. شوخى جذبه زودگذر و آنى دارد، اما طنز تأثیر عمیق و طولانى. هر انسانى اگر منصف باشد حتى اگر نیش طنز در مورد او باشد، در تنهایى به تفکر فرو مى رود و سعى مى کند تحولى در نقش خود به وجود آورد. طنز خنده مى آورد ولى خنده آن دردناک تر از گریه است. گاهى اوقات نمى توان حرفهاى جدى را به طور واضح و آشکار بیان کرد و این جاست که طنز به کار مى افتد. در بسیارى موارد، گیرایى و جذابیت و تأثیرگذارى طنز به مراتب کارسازتر از بیان جدى حرفهاست. فرد هزّال یا شوخى کننده و تمسخرگر، روحى سبکسر و کم مایه دارد و تنها به لحظه ها مى اندیشد و فقط دم را غنیمت مى شمرد. اما انسان طنز پرداز هر روز روح و روانش در برکه هاى زلال و آبشارهاى صداقت شست شو داده مى شود و در کوره داغ حوادث پخته و آبدیده مى شود. به همین جهت کلامش هشدار مى دهد، مى خنداند، مى چزاند، و مى گدازاند تا جاده را براى سیر و سلوکى عارفانه و خدایى هموار ساخته و به تعالى روح بشر منجر گردد. با توجه به این مهم در این مقال برآنیم که بررسى اجمالى داشته باشیم به عنصر تأثیرگذار طنز در برخى متون گذشته و امید داریم که مقبول طبع بلند خوانندگان واقع گردد. ان شاء اللّه.

    طنز در کلام حافظ
    شاید این سؤال پیش آید که حافظ خلوت نشین را چه پیوندیست با طنز؟ باید گفت کسى که احساس مسئولیت کند به ویژه عارف حقیقت جویى چون حافظ که در مسیر شعر و شاعرى گام مى نهد، نمى تواند از طنز به دور باشد؛ چون بسیارى از حرفهاى جدى را فقط در قالب طنز مى شود بیان کرد. طنز حافظانه معجونى است از تاریخ، سیاست، بیدارباش، گزش، گریه و خنده. خنده اى که در واقع از گریه هم تلخ تر است؛ هشدارى به ریاکاران که از هزار شکنجه براى آنان دردناک تر است.

    نامه تعزیت دختر رز بنویسیدتا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

    در میخانه ببستند خدایا مپسندکه در خانه تزویر و ریا بگشایند

    طنز حافظ مثل نیش کژدمى تا عمق پیکره فساد و تباهى و تنگ نظرى و ریاکارى فرو مى رود و اگر او را نکشد تا مدتها او را گیج و منگ و یا فلج و مسموم نگه مى دارد تا آب خوش از گلوى ریاکار و بخیل و تنگ نظر پایین نرود. حافظ به زبان طنز صریح به ریاکاران مى گوید: آنچه شما بر زبان مى آورید خود به آن اعتقاد ندارید، چون در خلوت همان کارهایى را مى کنید که آشکارا در ذمّ آن سخن مى رانید.

    واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر مى کنندچون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

    مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند

    گوئیا باور نمى دارند روز داورىکاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

    حافظ در طنزى کنایه آمیز از یار و دوست مغرور مى خواهد به خود بیندیشد و سره را از ناسره تشخیص دهد و به او براى درک حقیقت هشدار مى دهد:

    چو بشنوى سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نئى جان من، خطا این جاست

    این هم طنزى در مورد بى وفایى دنیا که عروس هزار دامادش مى داند:

    مجو درستى عهد از جهان سست نهادکه این عجوزه عروس هزار داماد است

    امّا اوج طنز حافظ در غزلى است که در پاسخ عارف و شاعر معاصرش نعمت الله ولى مى سراید. شاه نعمت الله ولى، در سروده اى مى گوید:

    ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیمصد درد دل به گوشه چشمى دوا کنیم

    در چین صورتیم و چنین شاد و خرمیمبنگر که در سراچه معنى چه ها کنیم

    حافظ شیرین سخن نیز در برابر این اعجاز و کرامت شاعر کرمانى (نعمت الله ولى) نهایت طنز را به کار مى گیرد. اوج نکته طنز هنرمندانه لسان الغیب در این است که ابعاد این طنز به حدى گسترده است که طنز را در هاله اى از انتقاد توأم با تحسین به کار مى برد و در پاسخ شاه نعمت الله ولى در غزل شیوایى با طنزى استادانه مى گوید:

    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمى به ما کنند

    دردم نهفته به ز طبیبان مدعىباشد که از خزانه غیبش دوا کنند

    حالى درون پرده بسى فتنه مى رودتا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند!

    و در دنباله غزل به شاعر کرمانى مى گوید:

    بى معرفت مباش که در من یزید عشقاهل نظر، معامله با آشنا کنند

    و بالاخره در مقطع غزل باز لسان الغیب طنز زیبا و نکته پردازى خود را به کار مى گیرد:

    حافظ دوام وصل میسر نمى شودشاهان کم التفات به حال گدا کنند

    و مراد از شاهان، خودِ شاه نعمت الله ولى است که حافظ به طنزى رندانه خود را در کسوت گدا مى پوشاند و شاعر کرمانى را در قباى شاهى.

    طنز در گلستان سعدى
    گلستان کتابى است سرشار از لطایف و حکمتها. بسیارى از این لطایف با نکته سنجیهاى ظریق و تأویلهاى باریک طنزگونه همراهند. لایه هاى درونى تعدادى از حکایات را، آیات و احادیث و یا تأویل و تعبیر آنها در بر گرفته است. اولین حکایت گلستان با نکته اى انسانى آغاز مى شود و سفارش مى کند که دروغ مصلحت آمیز به از راستى فتنه انگیز. و حتى دومین حکایت نیز با تأویلى هنرمندانه، دیگران را از دنیاپرستى نهى مى کند:

    «یکى از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه مى گردید و نظر مى کرد. سایر حکما از تأویل آن فرو ماندند مگر درویشى که به جاى آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.»

    بسیارى از نکات اخلاقى دیگر در پس ضرب المثلها و کلمات قصار عنوان گردیده اند، از جمله:

    - اى مردم بکوشید یا جامه زنان بپوشید.

    - ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى نگنجند.

    حکایات بسیارى وجود دارد که رویکردى اخلاقى دارند؛ یعنى درصدد انتقاد و اعتراض و نهى هستند و نکته هایى اخلاقى را درباره زمینه هاى مختلف اخلاق اجتماعى در قالب طنز عنوان مى کنند، مانند «درویشى مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف بخواندش و گفت: دعاى خیرى بر من بکن، گفت: خدایا جانش بستان! گفت: «از بهر خدا این چه دعاست؟!» گفت: دعاى خیرست تو را و جمله مسلمانان را. نیز «یکى از ملوک بى انصاف پارسایى را پرسید که از عبادتها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نیمروز تا در آن یک نَفَس خلق را نیازارى.

    نیز: ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همى خواند. صاحبدلى بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ گفت: پس چرا زحمت خود دهى؟ گفت: از بهر خدا مى خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

    ببرى رونق مسلمانى

    گر تو قرآن بدین نمط خوانى

    حکایات و توصیه ها (کلمات قصار) نغز طنزگونه بسیارى از استاد سخن سعدى وجود دارد که از جهت موضوع مشترک بین اخلاق و دین هستند. نظیر: همه کس را دندان به ترشى کُند شود مگر قاضیان را که به شیرینى.

    قاضى که به رشوت بخورد پنج خیارثابت کند از بهر تو خربزه زار

    ذکر همین مختصر دلیلى است روشن بر توانمندیهاى سعدى در عرصه طنز، به خصوص طنزهایى که کارکردى دینى دارند و به اصطلاح لباس دینى بر تن نموده اند. اینها مى تواند الگوى مناسبى باشد براى هنرمندان عرصه طنز دینى و نیز دینداران هنرمند. زیرا که این توصیه ها و تذکرها خود دعوتى براى شناخت و درک دین و احیا و بازسازى فرهنگ دینى است.

    طنز در اسرار التوحید
    کتاب «اسرار التوحید فى مقامات شیخ ابوسعید» نوشته «محمد بن منوّر» چنان که از نام کامل آن دانسته مى شود، زندگى نامه ابو سعید ابى الخیر (357-440) است که در تاریخ عرفان ایرانى والاترین پایگاه را، در کنار حلاج و بایزید و چند تن دیگر، دارا مى باشد. این کتاب نه تنها زندگینامه بو سعید بلکه از برجسته ترین منابع تاریخ تصوف ایران و از مهم ترین اسناد تاریخ اجتماعى این سرزمین، در یکى از مهم ترین ادوار تاریخ ایران نیز به شمار مى رود.

    اطلاعات تاریخى و اجتماعى، وضع دین و مذهب و طرز زندگى مردم و مسائل زندگى شهرى و روستایى ایران را در کمتر کتابى به این دقت و تفصیل مى توان مشاهده کرد.

    حکایات بسیارى در این کتاب ارزشمند موجود است که وجود عنصر طنز باعث جذابیت و گیرایى خاص آن شده که در این مجال به نمونه اى از آن که حاوى طنزى پوشیده است بسنده مى کنیم:

    ... خواجه امام مظفّر حمدان یک روز مى گفت که «کار ما با شیخ بو سعید همچنان است که پیمانه اى ارزن. یک دانه شیخ بو سعید است و باقى من.» مریدى از آنِ شیخ ما ابو سعید، آنجا حاضر بود، برخاست و پاى افزار کرد و پیش شیخ ما آمد و آنچه از خواجه مظفّر حمدان شنوده بود با شیخ حکایت کرد. شیخ گفت: «خواجه امام مظفّر را بگوى که آن یک هم، تویى ما هیچ نیستیم.»

    به نکته طنز آلود در این حکایت توجه کنید:

    عبارت ما هیچ نیستیم «یک معنى پوشیده هم دارد و آن این که ما «هیچ» نیستیم، همه چیزیم، تویى که هیچى!».

    طنز در کلیله و دمنه
    «کلیله و دمنه» کتابى است که از زبان سانسکریت در دوران انوشیروان به پهلوى و در دوران منصور دوانقى خلیفه عباسى به دست ابن مقفّع (روز به پسر دادویه ملقّب به ابن مقفّع) از پهلوى به عربى ترجمه شد. رودکى شاعرنامى عهد سامانى آن را به نظم درآورد. گرچه جز چند بیت از این اثر نفیس در دست نیست. «کلیله و دمنه» معروف به «بهرامشاهى» در حدود سال 538 هجرى به قلم ابوالمعالى نصراللّه بن محمد بن عبدالحمید از متن عربى به فارسى برگردانده شده است. اینک حکایتى از این کتاب که طنزى آشکار دارد:

    ... آورده اند که بازرگانى اندک مال بود و مى خواست که سفرى رود. صد من آهن داشت، در خانه دوستى بر وجهِ امانت بنهاد و برفت. چون باز آمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزى به طلبِ آهن به نزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در بیغوله خانه بنهاده بودم و در آن احتیاطى نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آرى، موش آهن را نیک دوست دارد و دندان او بر خائیدن آن قادر باشد. امینِ راست کار شاد گشت، یعنى که «بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت»، گفت: امروز مهمانِ من باش. گفت: فردا باز آیم.

    بیرون رفت و پسرى را از آنِ او ببرد. چون بطلبیدند و ندا در شهر افتاد، بازرگان گفت: من بازى را دیدم کودکى را مى برد. امین فریاد برآورد که: مُحال چرا مى گویى؟ باز کودک را چگونه برگیرد؟ بازرگان بخندید و گفت: دل تنگ چرا مى کنى؟ در شهرى که موشِ آن صد من آهن بتواند خورد آخِر باز کودکى را هم بر تواند داشت...

    طنز در قابوسنامه
    یکى از مهم ترین و قدیمى ترین کتابهایى که در آن به عنصر طنز مستقیما اشاره شده، کتاب «نصیحت نامه» مشهور به قابوسنامه است، تألیف امیر عنصر المعالى کیکاووس بن اسکندر بن قابوس وشمگیر، از امیران زیارىِ گرگان و طبرستان که آن را در سال 457 ه. ق. براى فرزند خود گیلانشاه نوشته و از بهترین و زیباترین نمونه هاى نثر فارسى است. دکتر ذبیح اللّه صفا در کتاب «تاریخ ادبیات ایران»، در مورد آن مى نویسد:

    ... روش انشاء عنصر المعالى در این کتاب، همان شیوه نثر مرسل فارسى است که در قرن چهارم و پنجم معمول نویسندگان بوده است. و اگر اختصاصى در این انشاء بخواهیم، باید آن را در کهنگى زبان و علاقه مؤلف آن به آوردن بسیارى از اصطلاحات و تعبیرات و ترکیبات، به صورتى که در زبان فارسىِ اوائل قرن پنجم متداول بوده است، بدانیم...

    اینک حکایتى شیرین و پندآموز از این کتاب که عنصر طنز در آن نمودى خاص دارد:

    ... شنیدم که وقتى دو صوفى با هم همى رفتند، یکى مجرد بود و دیگرى پنج دینار داشت. مجرّد دلیر همى رفت و باک نداشت و هر کجا که رسیدى ایمن بودى و جایگاه مخوف مى خفتى و مى غلتیدى به مراد دل و خداوند پنج دینار، از بیم نیارستى خفتن ولیکن به نفس، موافق او بودى، تا وقتى به سر چاهى رسیدند جایى مخوف بود و سَرِ چند راه بود. صوفى مجرّد طعام بخورد و خوش بخفت و خداوندِ پنج دینار از بیم نیارست خفتن. همى گفت: چه کنم. پنج دینار زر دارم و این جاى مخوف است و تو بخفتى و مرا خواب نمى گیرد؛ یعنى که نمى یارم خفت و نمى یارم رفت. صوفى مجرّد گفت: پنج دینار به من ده، بدو داد. وى به تَکِ چاه انداخت، گفت: بِرستى، ایمن بخسب و بنشین و برو، که مفلس در حصارِ رویین است...

    پى نوشتها:
    1. ر:ک نشریه سلام، ص 1 و2.

    2. مشاهره: اجرت ماهانه.

    3. ر:ک نشریه زائر، ش 62، ص 15.

    4. دکتر محمد رضا، شفیعى کدکنى، مقدّمه اسرار التوحید، انتشارات آگاه، چاپ دوم، تهران، ج 1، ص 163.

    5. همان، ص 192

    6. ر: ک دکتر محمد جعفر محجوب، درباره کلیله و دمنه، انتشارات خوارزمى، تهران، ص 44.

    7. نصر اللّه منشى، کلیله و دمنه، تصحیح مرحوم مجتبى مینوى، ص 122.

    8. ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات ایران، ج 2، ص 900.

    9. عنصر المعالى، قابوسنامه، تصحیح دکتر یوسفى، انتشارات علمى - فرهنگى، چاپ هفتم، تهران، 1373، ص


    › See More: گلگشتى در طنزهاى متون کهن
    آنان که علی خدای خود پندارند / کفرش به کنار عجب خدایی دارند

  2. 2 کاربر مقابل از zelzeleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


 

 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کسانی که مطلب فوق را خوانده اند ، به این مطالب هم سر زده اند :

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-26-2014, 01:04 PM

کاربران برچسب زده شده

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •