آیا اولین بازدید شماست؟ ثبت نام

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 45
Like Tree19Likes

موضوع: زيباترين اشعاری که تا حالا خوندید

  1. #1
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    زيباترين اشعاری که تا حالا خوندید

    زيباترين اشعاری که تا حالا خوندید

    آيينه دلم ز چه زنگار غم گرفت
    تار اميدها همه پود الم گرفت
    گفتم مرا نياز به نازش نمانده است
    فرصت طلب رسيد و سخن مغتنم گرفت
    او را كه با سخن به دلش ره نبرده ام
    از ره رسيده اي به سپاه درم گرفت
    اشك از غرور گرچه ز چشمان من نريخت
    هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت
    يك عمر گشتم از پي آن عمر جاودان
    گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت
    نازم بدان نگاه كه او با اشاره اي
    نام مرا ز دفتر هستي قلم گرفت
    من با كه گويم اينغم بسيار كو مرا
    در خيل كشتگان رخش دست كم گرفت
    برگرد اي اميد ز كف رفته تا به كي
    هر شب فغان كنم كه خدايا دلم گرفت
    در سينه ام نهال غمش نشاند عشق
    باري گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت
    تا بگذرد ز كوه غم عشق او حميد
    دستي شكسته داشت به پاي قلم گرفت



    › See More: زيباترين اشعاری که تا حالا خوندید

  2. 5 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  3. #2
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    زان لحظه كه ديده بر رخت واكردم
    دل دادم و شعر عشق انشا كردم
    ني ني غلطم كجا سرودم شعري
    تو شعر سرودي و من امضا كردم
    خوب يا بد تو مرا ساخته اي
    تو مرا صيقلي كرده و پرداخته اي

  4. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  5. #3
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    من مرگ نور را
    باور نمي كنم
    و مرگ عشقهاي قديمي را
    مرگ گل هميشه بهاري كه مي شكفت
    در قلبهاي ملتهب ما
    مانند ذره ذره مشتاق
    پرواز را به جانب خورشيد
    آغاز كرده بودم
    با اين پرشكسته
    تا آشيان نور
    پرواز كرده بودم
    من با چه شور و شوق
    تصوير جاودانه آن عشق پاك را
    در خويش داشتم
    اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
    اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
    در قلب من نشسته زمستان در پا
    من را نشانده اند
    من را به قعر دره بي نام و بي نشان
    با سر كشانده اند
    بر دست و پاي من
    زنجير و كند نيست
    اما درون سينه من
    زخمي ست در نهان
    شعري ؟
    نه
    آتشي ست
    اين ناسروده در دلم
    اين موج اضطراب
    ما مانده ام ز پا
    ولي آن دورها هنوز
    نوري ست شعله اي ست
    خورشيد روشني ست
    كه مي خواندم مدام
    اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست
    كه مي كاهد مدام
    با رشك نوبهار بگوييد
    زين قعر دره مانده خبر دارد
    يا روز و روزگاري
    بر عاشق شكسته گذر دارد ؟

    -----------------

  6. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  7. #4
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    رهايم كردي و رهايت نكردم!
    گفتم حرف ِ دل يكي ستّ
    هفتصدمين پادشاه راهم اگر به خواب ببيني،
    كنار ِ كوچه ي بغض و بيداري
    منتظرت خواهم ماند!
    چشمهايم را بر پوزخند ِ اين آن بستم
    و چهره ي تو را ديدم!
    گوشهايم را بر زخم زبان اين آن بستم
    و صداي تو را شنيدم!
    دلم روشن بود كه يك روز،
    از زواياي گريه هايم ظهور مي كني!
    حالا هام،
    از ديدن ِ اين دو سه موي سفيد آينه تعجب نمي كنم!
    قفط كمي نگران مي شوم!
    مي ترسم روزي در آينه،
    تنها دو سه موي سياه منتظرم باشند
    و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشي!
    تنها از همين مي ترسم!?

  8. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  9. #5
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
    از جايم بلند شدم،
    پنجره را باز كردم
    و ديدم زندي هم هر از گاهي زيباست!
    شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
    چه صداي قشنگي دارد!
    فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
    فهيدم كه عشق،
    آسمان روشني دارد!
    رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
    دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
    و جهان را در آغوش گرفتم!?

  10. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  11. #6
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
    بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
    در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
    بند از سر گيسويم آهسته گشودم
    عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
    چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
    افشان كردم زلفم را بر سر شانه
    در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
    گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
    تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
    چون پيرهن سبز ببيند به تن من
    با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
    او نيست كه در مردمك چشم سياهم
    تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
    اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
    كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
    او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
    ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
    اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
    او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
    من خيره به آينه و او گوش به من داشت
    گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
    بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
    اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را

  12. 3 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  13. #7
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    همه هستي من آيه تاريكيست
    كه ترا در خود تكرار كنان
    به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
    من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
    من در اين آيه ترا
    به درخت و آب و آتش پيوند زدم
    زندگي شايد
    يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
    زندگي شايد
    ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
    زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
    يا عبور گيج رهگذري باشد
    كه كلاه از سر بر ميدارد
    و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
    زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
    كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
    و در اين حسي است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
    در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
    دل من
    كه به اندازه يك عشقست
    به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گلها در گلدان
    به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
    و به آواز قناري ها
    كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
    آه ...
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من
    آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
    سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
    دستهايت را دوست ميدارم
    دستهايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
    و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت
    گوشواري به دو گوشم مي آويزم
    از دو گيلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
    كوچه اي هست كه در آنجا
    پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
    با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
    به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
    كوچه اي هست كه قلب من آن را
    از محله هاي كودكيم دزديده ست
    سفر حجمي در خط زمان
    و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
    حجمي از تصويري آگاه
    كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
    و بدينسانست
    كه كسي مي ميرد
    و كسي مي ماند
    هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
    من
    پري كوچك غمگيني را
    مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مي نوازد آرام آرام
    پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

  14. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  15. #8
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    من از تو مي مردم
    اما تو زندگاني من بودي
    تو با من مي رفتي
    تو در من مي خواندي
    وقتي كه من خيابانها را
    بي هيچ مقصدي مي پيمودم
    تو با من مي رفتي
    تو در من مي خواندي
    تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
    به صبح پنجره دعوت مي كردي
    وقتي كه شب مكرر ميشد
    وقتي كه شب تمام نيمشد
    تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را
    به صبح پنجره دعوت ميكردي
    تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
    تو با چراغهايت مي آمدي
    وقتي كه بچه ها مي رفتند
    و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
    و من در آينه تنها مي ماندم
    تو با چراغهايت مي آمدي ...
    تو دستهايت را مي بخشيدي
    تو چشمهايت را مي بخشيدي
    تو مهربانيت را مي بخشيدي
    وقتي كه من گرسنه بودم
    تو زندگانيت را مي بخشيدي
    تو مثل نور سخي بودي
    تو لاله ها را ميچيدي
    و گيسوانم را مي پوشاندي
    وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
    تو لاله ها را مي چيدي
    تو گونه هايت را مي چسباندي
    به اضطراب پستان هايم
    وقتي كه من ديگر
    چيزي نداشتم كه بگويم
    تو گونه هايت را مي چسباندي
    به اضطراب پستانهايم
    و گوش مي دادي
    به خون من كه ناله كنان مي رفت
    و عشق من كه گريه كنان مي مرد
    تو گوش مي دادي
    اما مرا نمي ديدي

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  16. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  17. #9
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
    من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
    و پلك چشمم هي مي پرد
    و كفشهايم هي جفت ميشوند
    و كور شون
    اگر دروغ بگويم
    من خواب آن ستاره ي قرمز را
    وقتي كه خواب نبودم ديده ام
    كسي مي آيد
    كسي مي آيد
    كسي ديگر
    كسي بهتر
    كسي كه مثل هيچ كس نيست مثل پدرنيست
    مثل انسي نيست
    مثل يحيي نيست
    مثل مادر نيست
    و مثل آن كسي ست كه بايد باشد
    و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
    و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
    و از برادر سيد جواد هم كه رفته است
    و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
    و از خود خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد
    و اسمش آن چنانكه مادر
    در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند
    يا قاضي القضات است
    يا حاجت الحاجات است
    و ميتواند
    تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را
    با چشمهاي بسته بخواند
    و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
    ومي تواند از مغازه ي سيد جواد هر چه قدر جنس كه لازم دارد نسيه بگيرد
    و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
    كه سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
    دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
    آخ ...
    چه قدر روشني خوبست
    چه قدر روشني خوبست
    و من چه قدر دلم مي خواهد
    كه يحيي
    يك چارچرخه داشته باشد
    و يك چراغ زنبوري
    و من چه قدر دلم ميخواهد
    كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
    و دور ميدان محمديه بچرخم
    آخ ...
    چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست
    چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
    چه قدر باغ ملي رفتن خوبست
    چه قدر مزه ي پپسي خوبست
    چه قدر سينماي فردين خوبست
    و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
    و من چه قدر دلم ميخواهد
    كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
    چرا من اين همه كوچك هستم
    كه در خيابانها گم ميشوم
    چرا پدر كه اين همه كوچك نيست
    و در خيابانها هم گم نمي شود
    كاري نمي كند كه آن كسي كه بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بياندازد
    و مردم محله كشتارگاه كه خاك باغچه هاشان هم خونيست
    و آب حوض هاشان هم خونيست
    و تخت كفش هاشان هم خونيست
    چرا كاري نمي كنند
    چرا كاري نمي كنند
    چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
    من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
    و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
    چرا پدر فقط بايد
    در خواب خواب ببيند
    من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
    و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
    كسي مي آيد
    كسي مي آيد
    كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست
    كسي كه آمدنش را نمي شود
    گرفت
    و دستبند زد و به زندان انداخت
    كسي كه زير درختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است
    و روز به روز بزرگ ميشود
    كسي از باران از صداي شر شر باران
    از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
    كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
    و سفره را مي اندازد
    و نان را قسمت ميكند
    و پپسي را قسمت ميكند
    و باغ ملي را قسمت ميكند
    و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند
    و روز اسم نويسي را قسمت ميكند
    و نمره مريضخانه را قسمت ميكند
    و چكمه هاي لاستيكي را قسمت ميكند
    و سينماي فردين را قسمت ميكند
    درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميكند
    و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند
    و سهم ما را هم مي دهد
    من خواب ديده ام...

  18. کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #10
    روشنک m آنلاین نیست.
    افتخاری


    ديوار


    در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
    چشمهاي وحشي تو در سكوت خويش
    گرد من ديوار ميسازد
    مي گريزم از تو در بيراهه هاي راه
    تا ببينم دشتها را در غبار ماه
    تا بشويم تن به آب چشمه هاي نور
    در مه رنگين صبح گرم تابستان
    پر كنم دامان ز سوسن هاي صحرايي
    بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان
    مي گريزم از تو تا در دامن صحرا
    سخت بفشارم به روي سبزه ها پا را
    يا بنوشم سرد علفها را
    مي گريزم از تو تا در ساحلي متروك
    از فراز صخره هاي گمشده در ابر تاريكي
    بنگرم رقص دوار انگيز طوفانهاي دريا را
    در غروبي دور
    چون كبوترهاي وحشي زير پر گيرم
    دشتها را كوهها را آسمانها را
    بشنوم از لابلاي بوته هاي خشك
    نغمه هاي شادي مرغان صحرا را
    مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
    راه شهر آرزو را
    و درون شهر ...
    درب سنگين طلايي قصر رويا را
    ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
    راهها را در نگاهم تار ميسازد
    همچنان در ظلمت رازش
    گرد من ديوار ميسازد
    عاقبت يكروز ...
    ميگريزم از فسون ديده ترديد
    مي تروام همچو عطري از گل رنگين رويا ها
    مي خزم در موج گيسوي نسيم شب
    مي روم تا ساحل خورشيد
    در جهاني خفته در آرامشي جاويد
    نرم ميلغزم درون بستر ابري طلايي رنگ
    پنجه هاي نور ميريزد بروي آسمان شاد
    طرح بس آهنگ
    من از آنجا سر خوش و آزاد
    ديده مي دوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
    راههايش را به چشم تار ميسازد
    ديده ميدوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
    همچنان در ظلمت رازش
    گرد آن ديوار ميسازد


    ---------------

  20. 2 کاربر مقابل از روشنک m عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


 

 
صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کسانی که مطلب فوق را خوانده اند ، به این مطالب هم سر زده اند :

  1. دعا هاي زيبا
    توسط zahra در انجمن متفرقه دینی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 06-25-2014, 10:21 PM
  2. زيارت نامه امام موسي کاظم عليه السلام
    توسط zahra در انجمن داروخانه معنوی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 05-25-2014, 07:19 PM
  3. مردان ایرانی عاشق جراحی زيبایی!
    توسط zahra در انجمن پزشکی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-24-2014, 12:49 PM
  4. غذاهاي جالب!(زيبا و شگفت انگيز)
    توسط روشنک m در انجمن نکات مهم آشپزی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-15-2014, 09:46 PM
  5. عکس هاي چشم هاي زيبا
    توسط بچه کرد در انجمن عکسهای جالب و دیدنی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 11-01-2013, 01:49 PM

کاربران برچسب زده شده

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •